...

چشمان تو آسمانی است

که

یک نگاهت

برای ابری شدنِ تمامِ من

کافیست...

غلظت غم

تَهِ تَهِ دلم يك چيزهايي قُل قُل ميكند 

آه گرمي از مويرگ هاي قلبم بر ميخيزد و مثل موجي تمام وجودم را به تلاطم مي اندازد

لرزشي از عمق وجودم منشأ رعشه ي اندامم مي شود 

چيزي راه تنفسم را مسدود كرده و روي سينه ام سنگيني ميكند

حال اين روز هايم ديدني ست 

حيران

تو با من سخن ميگويي
اما
من تمام حواسم پِي آرامش صدايت و گرمي نگاهت و فرم لب هايت است 
و 
نميدانم از چه برايم سخن ميگويي
چون برق چشمانت مرا مسخ كرده 
نميدانم 
چون
نميشنوم
فقط لحن آرامي ميشنوم كه نجوايي را در پستويي آواز ميكند
آري تو هماني كه بايد باشي 
همان...

عطر کاروان شهدا در شهر من

شاید برای اولین بار بود که شهرم را این چنین مغموم میدیدم. در جایجای اش تصویری از لاله های سرخ بود که یادمان بیاورند برای چه رفتند.

صدای مردی از بلندگو پخش میشد. صدایی که در عمق آن لرزشی حس میشد.مردی دیگر اسپند دود میکرد و آن را فوت میداد و دل من هم با آن دود میشد.کاروان شهدا از دور در چشمانم هویدا شد. من ندایی میشندیدم از درون آن تابوت ها.همان هایی که مردم گل هایی را نثارشان میکردند.همان هایی که مادران گَردشان را به سر و روی کودکان خود میکشیدند.همان هایی که فقط نیم نگاهی به آن کافی بود تا چشمانت از اشک برق بزند.نمیدانم چه ندایی.. نمیدانم چه نجوایی...انگار همه میشنیدند. ندای مظلومیت...ندای جاودانگی...ندای هل ینصر.. ندای شکایت .نمیدانم چه بود...

همه با پاهای خودشان ردپای شهدا را دنبال میکردند به جز تعدادی که آنها را با کالسکه یا ویلچر میبردند و یا آنهایی که با قامتی خمیده به عصایی تکیه زده بودند. نگاهِ آن سیل عظیم جمعیت به یک نقطه بود و نمیدانم آن چه بود... شاید کسی به شهدا خوش آمد میگفت.شاید خدا قوت... شاید حاجتش را با آنان زمزمه میکرد و شاید فقط اشک میریخت...

شاید هم به دو مادر نگاه میکردند. دو مادر که انگار گِل سرشتشان جنسِ یکدیگر بود. همدیگر را به آغوش میکشیدند و یکی از آن دو در میان ضجه هایش میگفت:  « نه مالِ من پیدا شد نه مال تو... »

 

مستِ خماري ات شدم

توي مويرگ مويرگِ چشمِ تو هميشه رازهاي جديد قابل كشف است 

گويي هر بار كه مسير نگاهي به چشم هايت بخورد تو او را غافلگير ميكني 

يك نگاهِ گذراي تو كافيست...براي غرق شدن در چشم هايت 

دلم ميخواهد چشم هايت و همه ي داستان هاي درونش را يك جا به نام خودم بزنم اما وسعت زيادي دارد و من ناتوانم نگهداريِ اين همه را

موج هاي درون چشم هاي تو براي من مثل منطقه اي است كه نتوانم آن را شناسايي كنم اما هر بار كه به آنجا پا ميگذارم مجروح ميشوم 

نميدانم با من چه ميكنند اين چشم ها نميدانم ... يك بار مرا غرق ميكنند يك بار مرا آتش ميزنند 

خداوندا ...

چشمان يك نفر

روزي بود و روزگاري 

دخترك حالش خوب بود 

ميخنديد

شعر ميگفت

تا اينكه يك روز 

عاشق شد 

داستان من و باران

یک مشت سوز سرد خورد به صورتم

باد و باران هی پشت هم سیلی میزدند به اندامم

من اما هم چنان میخندیدم آبمیوه ام دستم بود و قدم میزدم 

هیچ کس توی پارک نبود

خودم را در آغوش نیمکت پارک جای دادم

چقدر حال خوشم لذت بخش است

باران دست بردار نبود و من سمج تر...

چشمم به تاب خورد که بی تابِ باد و باران شده بود 

شوقی کودکانه در من شعله دمید و به سمتش خیز برداشتم

باد مرا در آغوش آسمان می انداخت و باران به استقبالم می آمد

آنقدر تاب بازی کردم که سرم داشت گیج میرفت

گیجِ باران و تاب، دوباره خودم را روی نیمکت پرت کردم.

کیفم را بالش خود قرار داره و خوابیدم... 

دانه های درشت باران از برگهای درختی که بالای سرم بود به پایین میسریدند و روی صورتم فرود می آمدند.

آسمان بی امان می غرید.

من 

دوباره زنده شده بودم...

آری

این من بودم

فقط 

کمی زنده شده بودم....باران کار خودش را کرده بود.

 

همینطور یهویی

درحالی دارم این مطلب رو برای شما مینویسم که از ساعت شیش بی خوابی زده به کلم

هر چند سه چار ساعت بیشتر نخوابیدم اما انگار برام کافی بوده 

یکی از برنامه های تابستونم به روز کردن وبم بود(ملت واس کنکور برنامه میذارن ما واسه اینجا خخخخ)

ولی به خاطر یه سری مراسمات و مسافرت ها و اینا نشد متاسفانه....

بعله

دختر عموم عروس شد.

مسافرتم هم تموم شد.

ینی الان من باید برای کنکور بخونم ینی؟؟ ینی کار دیگه نیس انجام بدم؟؟ هعی روزگار

بنظر میاد تابستون خوبی باشه دوستش میدارم بسی ملوس است.

رااااااااستییییییی

دوستم ریحانه هم ناااااامزد کررررررد 

این آخری از همش شوک آور تر بود لامصب

خب

دیگه چییییییییییییییییزییییییی به ذهنم نمیرسهههههههه

امیدوارم پست بعدیم با این یکی فاصله زیادی نداشته باشه

 

امضا:

سولی بولی

پ.ن:امروز هیفده سال و نه ماهمه ..... بعله 

دیداری دوباره

خوبین؟

چه خبر؟

نماز روزه هاتون قبول...........

بعد از کلللللللللللللللی وقت اومدما

 

میترسم

و هیچ کس نفهمید....

همه ی ما

برای فرار از بزرگ شدن

چه کار ها که نکردیم....

برای

فریب خودمان

و

برای

باقی ماندنِ خودمان

 

نامه ای به سهیلا جورکش

سلام سهیلا جان

باید زودتر از این ها برایت نامه مینوشتم اما شاید در هیاهوی حرف های داغِ آن زمان گم میشد.

چطوری سهیلا؟ حالِ روحی ات خوب است؟؟جسمی ات چطور؟؟چند درصد از صورتت خوب شده؟؟

از کودکی نسبت به هم نوع هایم حس دیگری داشتم و نگاهم به آنان طرزی خاص بود.نمیدانم....اما حس میکنم همه ی ما وجه مشرکات زیادی داریم....خیلی زیاد.

اکنون نمیتوانم نسبت به تو بی تفاوت باشم... میدانم که کاری جز دعا از دستم بر نمیاید....میدانم....اما باز هم نمیتوانم بی تفاوت باشم.

تو سوختی....توسط حیواناتی...تو سهیلا بودی و انگار منم سوختم که...کم نسوخت دلم.....

سهیلا...کاش میتوانستم همه ی حرف هایی که گذاشته بودم که در این نامه بگذارم را به خاطر می آوردم.آنهمه حرف که .....که حالا که میدان داده ام بهشان گم و گور شده اند.

سهیلا جان.... میدانم....یعنی مطمعنم که مانند نامت نرم و لطیفی...از تو میخواهم همیشه آنطور باقی بمانی و نگذاری هیچ وقت اسیدِ سرنوشت تو را عوض کند.

خدا نگهدارت هم نام من..

هنوز هم...گاهی....بابا

لباس سربازی لازم داشتیم...برای نمایش مدرسه مان

پدر گفت:

میدانی لباس سربازی من کجاست؟

لبخند زنان گفتم:

نه...کجاست؟

به نقطه ای خیره شد.گفت:

آن را آتش زدم.

لبخندم خشک شد:

- چرا؟؟؟

- چون مرا یاد بهترین هایم می انداخت....که از دستشان دادم

==========================

-بابایی

-بله؟

-رمز عملیات کربلا پنج

-هیسسس....اون رمزو هنوز به کسی نگفتم

========================

-سهیلا

-بله بابا

-از وقتی بهم گفتی برات جالبه بدونی آدمای نابینا چی خواب میبینن منم برام جای سوال داره

-یه روز از اون پسر ساندویچیه که نابیناس میپرسیم؟؟

-آره...میپرسیم

==========================

-سهیلِ بابا

-بله بابا؟؟

-....

=========================

من تو دنیام فقط عشق یه مرد تو دلمه و بسسسس....

اونم بابامه...

که برای همیشه توی رویاهام بهترین خواهد موند

و بابت داشتنش اگه هر ثانیه هم خدارو شکر کنم بازم کنه

و هیچ کس هیچ کس هم نمیتونه انگشت کوچیکه اون باشه حتی....

 

خدایا سایه بهترین هام رو هیچ وقت از سرم کم نکن

 

دخترک

دخترک فقط میدوید

صداهای رعب آور حیوانات وحشی او را عذاب میداد.میدوید و حین دویدن بارها می افتاد

پشت سرش را نگاه میکرد و میدوید

لباسش به شاخه های درختان گیر میکرد و مانع تند دویدن او میشد

جنگل در تاریکی مطلق فرو رفته بود

دخترک فرصت فکر کردن را هم نداشت که صدای چه حیواناتی به گوش میرسد 

میدوید و میدوید و میدوید....

سرازیر شدن اشک هایش ناخودآگاه بود.

درختان گویا اشباحی سرگردان بودند....همان درختانی که در روز جلوه ای دیگر به جنگل میدادند

دخترک نفس نفس میزد

گویا قلبش هر آن ممکن بود منفجر شود

جرئت یک ثانیه ایستادن را هم نداشت

گویا تمام موجودات وحشتناک او را دنبال میکردند

ترس او را قورت داده بود

معلوم نبود در کدام مسیر دارد میرود....فقط میرفت....نمیدانست کجا....فقط باید میرفت

تمام بند بند بدنش در حال ارتعاش بود

پایش به یک تله گیر کرد

به خاک افتاد

خونی که از پایش جاری شده بود را حس میکرد

دیگر نای رفتن نداشت

او برای اینهمه رنج خیلی حقیر و کوچک بود

گوشه لباسش را درون دهانش فرو برده بود و به حال خود میگریست

صدای حق حقش در صدای ترسناک حیوانات گم شد...

سایه ای را حس کرد که هر لحظه به او نزدیک و نزدیک تر میشود خودش را روی خاک میکشید و عقب عقب میرفت

نه....صدای سگ بود....

گویی هر ثانیه طعم مرگ را میچشید.سگ به او نزدیک و نزدیک تر شد و تمام بدن دخترک را میبویید

صدایی از پشت درخت تنومندی به گوشش رسید:

بیا این طرف پسر اون که طعمه نیست

سگ از دخترک دور شد و به سمت صدا رفت.

نمیدانست چرا اما ترس دخترک مثل یخی در حال آب شدن بود.

دخترک با صدای توام با گریه فریاد زد:

کــــــــــــــــــــــــمک....کسی اونجاست؟؟؟من.....من زخمی شدم

سایه ی فردی که پشت درخت بود به دخترک نزدیک و نزدیک تر میشد.دخترک آب دهانش را قورت داد...دهان خشکیده اش را

کنار دخترک نشست و به تفنگش تکیه داد.

دخترک خیلی سعی کرد چهره آن فرد را تخشیص دهد اما در آن تاریکیِ محض، محال بود بتواند...

دخترک هنوز هم در حال کاویدن آن فرد بود که با صدایش به خودش آمد:

یه دختر تنها این وقت شب توی جنگل چیکار داره...

دخترک نمیتوانست گریه اش را محار کند:

من....من.....زخمی شدم.....پام

پسرک چیزی را به دست دخترک داد:

آب بخور....نفس نفس میزنی...

دخترک آب را نوشید...آبی که در تمام عمرش به آن گوارایی ننوشیده بود و نخواهد نوشید.

چشم هایش را بست.....دیگر نای دیدن هم نداشت

از خواب که بیدار شد کنار شومینه ای خوابیده بود ....شومینه ای که هیزم هایش برای سوختن از یگدیگر سبقت میگرفتند

کلبه ای کوچک اما گرم و امن.

پتو را از روی خودش کنار زد تا بلند شود.

پایش چنان تیری کشید که آهش از دل برخاست.

پسرک گفت:

تو را قبلا هم در خواب دیده بودم...دخترکی گیس بریده

 

تشکر

میگما

خوبه توی هیاهوی مدرسه "ما" و توی اون آشوب و به قول بعضیا فتنه یه آغوش باز باشه....

یه آغوش همیشه باز....ولی ناشناخته.....یکی مثل یه آبجی بزرگتر و عاقل تر

یکی که توی نگاه اول نمیشه شناختش....یه شخصیت دوست داشتنی که پشت سِمَتِ ناظم پنهان شده...بله ناظم

اسمش یه خورده رعب آوره نه؟؟به قول خودشون همه کاسه کوزه های مدرسه سره ایشون میشکنه و آدم بده مدرسه نمود پیدا کرده

ولی

اگه کسی بخواد ایشونو بشناسه و بره تو نخش واقعا واقعا با اون چیزی که نشون میدن خیلی فرق دارن

خیلی سعی میکنن خودشونو بد نشون بدن ولی.....نمیتونن...اصلا

به قول زهره تنها کسی که توی کادر دفتر میتونیم روشون حساب کنیم ایشونن

مطمئنم هیچ کدومتون دل خوشی نداشتین از ناظماتون....ای دلتون بسوووووزه

کلا هدفم از این پست یه تشکر مَشت بود...از ایشون

ایشون که توی عمل "نه حرف" نشون دادن طرف ما هستن...

اصلا فراموش نمیکنم یه روز ....بیست و یکم آبان....روز تولدم...بهم کادو دادن...یه جفت گوشواره صورتی خشکل که هنوزم دارمش...کدوم یک از شماها همچین حسی رو تجربه کردین؟؟

همه با هم....به پیش

میدونی بعضی اوقات اونقدر لبریز میشی و آمپر و والانست میزنه بالا که مجبور میشی...مجبور میشی بزنی به سیم آخر.

اون روز خیلی روز باحالی بود و شد یه خاطره..یه خاطره از دوران تحصیلم که حتما واسه دانش آموزای آیندم تعریف خواهم کرد.

ظهر بود و بعد از ساعت مدرسه...هممون کفری به خاطر بخش نامه ای که واسه همه مدرسه ها اومده بود ولی فقط مدرسه ما باید اونو اجرا میکرد.و میگفتن مشکل از مدرسه نیست و مشکل از جاهای دیگس

ما هم ....شصت هفتاد نفری میشدیم.پاشدیم رفتیم اداره...بست نشینی و اعتراض.

یعنی واقعا روز به یاد موندنی بود.هیچ وقت تا حالا همچین جربزه هایی از خودمون نشون نداده بودیم.اصولا هر سازی میزدن میرقصیدیم.واقعا روز جالبی بود...روز اتحاد و پایه شدن کلاس های اول و دوم و سوم....

انگار یه جوری روز آزمایش بود و میتونستی فرق اوناییکه پایه هستن و نیستن رو بفهمی....اونایی که فقط حرف میزنن و ادعا دارن و اوناییکه عمل میکنن....

واقعا از دوستام مخصوصا زهره و محدثه مچکرم که اون جوری ازمون دفاع کردن و از هیچ مردی نترسیدن و حرف خودشونو زدن....

اون روز خیلی حقایق واسمون روشن شد.

خدا کنه تاثیر داشته باشه.................................تا باشه از این پایه شدنامون

ریاضی=ادبیات

دیروز امتحان ریاضی داشتیم.داشتم میخوندمش که یه قطعه شعر جالب و کوچیک به ذهنم رسید.همون موقع اول دفتر ریاضیم نوشتمش.فی البداهه و بدون چکش کاریه و زیاد قواعد توش رعایت نشده. ببخشید دیگه:

 

با تو ریاضی هم آسان میشود

"نگاه تو" حاصل تمام مسائل است

بدون تو معادلات مجهول میشود

هر چه هست و نیست برایم تداعیِ توست

با تو ریاضی ،همان ادبیات میشود

                                                                                            24 آذر 93

                                                                                            منطقِ عشق

 

 

 

جایگاه من کجاست؟؟

توی این هیاهو امتحانا و اینا به ندرت میشه یه جای خالی پیدا کرد که کمی با خودت خلوت کنی.که کمی سکوت کنی تا صدای خودتو بشنوی...

دلم نمیخواد غرق بشم....توی درس توی مشکلات توی گیر و دارا....اصلا دلم نمیخواد غرق بشم...دلم نمیخواد تک بعدی باشم و همه ی تمرکزم جاست رو یه موضوع باشه.

دلم میخواد همیشه آرزوی پرواز از خودمو داشته باشم به سمت آسمون رویا ها....

آدم بی آرزو مثل آدم آهنیه....

دلم میخواد با خودم روراست باشم

بشینم

با یه نوشیدنی و یخ و نِی

سنگامو با خودم وا بکنم

من دارم کجا میرم؟؟چی میخوام؟؟

تکلیفمو با خودم روشن کنم

دلم میخواد با خودم روراست باشم

راهمو مشخص کنم

تا مثل یه ذره معلق بی وزن و بی مقصد نچرخم....دور خودم....پریشان

راستی

 واقعا من چی میخوام؟؟

 

 

باز هم مردم شهر...

آنقدر توی دلم پر از حرف است که نمیدانم از کدام واژه شروع کنم...

بگذارید از آن چیزی که بیشتر دلم را به درد آورده بگویم.یکی از مسائل شهر های کوچک این است که مشکلاتشان بزرگ است. سرعت تکثیر اخبار غلط یا درست در شهرهای کوچک بسیار بسیار بالاست.

مدتی پیش در فضای مجازی و گروه های واتساپ لیستی از اسامی دختر های مجرد زیر بیست سال شهر تهیه کرده بودند و به گروه های مختلف ارسال میکردند. در این وسط که بعضی ها به راحتی کلید ارسال به دیگری را لمس میکردند،نمیفهمیدند چه آبرو ها که در حال ریختن نیست...

متاسفانه فقط اسامی این افراد نبود.مشخصات پدر و مادر و و توصیف ظاهر دختران و توضیحات دیگر(مثل وضع مالی و اخلاق و...) هم ذکر شده بود.

روی صحبت من با آن فردی است که اسم من را هم در آن لیست نوشته بود:

تا جایی که بتوانم حلالت نمیکنم

.

.

بعضی هام هستن

گاهی وقتا هم هست....زیادی انرژی مثبت داری... اصلا سرشاری از سر زندگی....نفس که میکشی بوی امید توی ریه هات پر میشه...

اما

نمیدونم چجوری....از کجا....با چی

ولی بعضی از آدما هم هستن.... حتی حتی حتی وجودشون به تنها هم تمام کائنات رو سرشار از انرژی منفی میکنه

و هرچی سعی میکنی با خودت کنارشون بیاری و یه جوری باهاشون مچ بشی.....ینی ها.... نمیشه..... سه بخشه 

نِ

می

شه

از تو اصرار و از دلت انکار .... اما دلت راضی نمیشه یکم فقط یکم توی خودش جاش بده....

شاید طرف هیچ بدی هم با تو نکرده ها.... اما بازم نمیدونم...نمیدونم چجوری میشه که بعضی ها نه که بد به دلمون بشیننا نه....مشکل اینه که اصن نمیشینن

همینجور ایستادن و داره انزجار ازشون میباره.....

به دلم میگم....بابا چیکارش داری بذار بیاد بشینه.....میگه نه......... تو.....هیچ.....سِنخیتی با اون ندااااااری

اصن به درک


تولدت مبارک

خورشید که همون خورشیده

ماه هم که عوض نشده.... اما... اما امشب یه شب متفاوته....

شبی که... قراره....طلوعش با حرکت من به شلمچه آغاز بشه.... طلوع صبح...طلوع من



راستییییییی

اگه شهید شدم وبلاگم رو به امون خدا ول نکنید هااااا...منم خودم....ینی روحم...همیشه بهش سر میزنم.این وصیت بود مثلا.....خخخخخ


سهیلا


"تولدت مبارک"


_در پستوی تسلیت تاسوعا_

مضطر اذا دعاه

آخه.....من نمیدونم.....یه آدم مگه چقد طاقت داره؟؟چقد ظرفیت بلا داره؟؟چقد باید امتحان پس بده....

خدایا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به حق این شبهات

بهش صبر بده

"آمین"

یوم الله

امروز سیزدهم آبان با همه ی مدرسه های شهرمون یکی شدیم و ترکوندیم....

یَک بارونی میومد...یَک بارونی میومد...... ینی هاااااا آسمون هم داشت شعار میداد... 

توی بارون....بازم پرچم آمریکا اتیش گرفت.

هممون مثل موش آبکشیده بودیم....داشتیم میلرزیدیم....صدامون گرفته بود....کفشامون پر از آب بود و چَلَس چَلَس میکرد...با اینکه گوشامون نمیشنید ...اما بازم از شعار دادن دست نکشیدیم.

تازه...منم پرچم دار بودم.

این....بهترین راهپیمایی بارونی بود که میتونست باشه....

خدا کنه سرما نخوریم.

امروز...بعد از آزمون قلم چی

رتبه های تک رقمی میگفتن که خانواده های ما محیط آرومی رو توی خونه برای خوندن ما فراهم میکردن و هر روز بعد از هر آزمون کارنامه های ما رو چک میکردن و اینا...

بعد من امروز بعد از آزمون دارم به مامانم میگم وقت کم آوردم اون مراقبه به زور پاسخ نامم رو ازم گرفت.

خیلی جدی برگشته تو چشمام خیره شده میگه بس که بیشعوری...

آخه نمیدونم اگه شماها مادرتون انقد مشوقتون بود و پیشرفت و کاستی هاتون رو بررسی میکرد چقد انسان موفقی میشدین. 

:)

مهد نوجوان

پارسال همین که یه دختر راهنمایی میدیدم بهش میگفتم: هه....ینی سال بعد شماها میخاین بیاین تو مدرسمون؟؟مدرسه مون میشه مهد کودک به سلامتی....

اما امسال.... همین که دارم تصور میکنم یکی دوسال دیگه....بیشتر....کمتر....دانشگاه رو میدن دس ماها.... نظرم عوض شد راجبه این قضیه....

بهله

دیدم تغیر کرد.خخخخ

والا بوخودا

این قضیش چیه الان مسواک که میزنی گُشنَت میشه؟؟

توی این خمیر دندونا و اینا چیزی ریختن؟؟اشتها آوره ینی؟

این گُشنگی بعدِ مسواک باید به عنوان یک وعده غذایی اعلام استقلال کنه..... :)


وفا به عهد؟؟؟؟ هه

حال من را هیچ کدامتان نمیفهمید.... نه.... خداییش نمیفهمید.

کدامتان نشسته..... دستش را زده زیر چانه اش.... و تماشا میکند"خیانت" را....فقط تماشا میکند و بس...

کسی که در قبال کسی قول و قراری داده باشد، تعهدی داده باشد، نیتی داشته باشد..... چرا به کس دیگر فکر میکند؟؟

چرا................. .......................... ........................ .................................... .................................

اصلن خودتان و وجدان خودتان.... خیانت دوست دارید...خیانت کنید... چرا رو به روی چشمان من؟؟؟

چرا دنیا و آدم هایش را در نظر من بد جلوه میدهید؟؟؟نمیبخشمتان..... گفتم که گفته باشم..... هیچ وقت....نمیخشمتان......

ناگفته های تو و خودت را بگو

گاهی وقت ها خودت کمی با خودت اختلاط کن...

مثلا برو روبه روی آینه به چشم های خودت خیره شو بعد با خودت حرف بزن.... سوال کن.... جواب بده..علت ناراحتی ها را بپرس...علت گناه کردن هایت را..... عصبی شو... گریه کن....ناراحت شو.... 

شاید برچسب دیوانه ات بزنند اما خوبی اش این است که تکلیفت با خودت مشخص میشود بعدش با خودت دوست میشوی و همه ی مسائل را با خودت درمیان میگذاری.

بعدش اینجوری راحت تر وقتی میروی روبه روی آینه مشکلات و کاستی هایت را برطرف میکنی...

من احساس میکنم تا کاستی های ارتباط با خودم را برطرف نکنم نمیتوانم با دیگران ارتباط خوبی داشته باشم.

بله

حالا میفهمم عمق حرف آقای محمد علی بهمنی را که.....

میگفت

دلم گاهی برای خودم تنگ میشود.



شاد باشید

عَییییچییییی

امروز رفتم دکتر بابت این حساسیت های پاییزی و اینا....

ملت از پاییز چی نسیبشون میشه(خش خش برگهای پاییزی،آغوش گرم،قدم زیر باران و ...) حالا ما چی از پاییز به پُستمون میخوره(عطسه،خارش گلو،آبریزش بینی و ...)

این آقای دکتر بسیار برخورد انسان دوستانه ای داشتن.... یَنی ها مثِ بعضی دکترا نبودن که از شدت غلیظ بودن اخمشون جرئت نداری حتی مشکلتو بگی... والا بوخودا

خلاصه اینکه اخلاق انسان دوستانه ایشون منو ملزم دونست سوالی که از اول تا آخر بیخ گلوم چسبیده بود رو ازشون بپرسم..

عایا من میتونم پزشکی برم؟؟

یه نگاه عاقل اندر سفیهی به بنده کردن و با لبخند کجی فرمودن ...تو فقط و فقط باید با خودت رقابت کنی....

درس بخون

درس بخون

درس بخون

از سخنانشون دریافتم که باید توی دبیرستان پایه درسام رو بسیار قوی کنم....

ایشون در ادامه سخنانشون افزودن قبول شدن الان یکم سخت شده چون تعداد زیاده و ظرفیت کم...اما اگه بخاین میتونین...چون تمام کسایی که پزشکی قبول میشن،از بین خودتونه...از آسمون که نمیاد.....

خلاصه اینکه

آخ آخ من برم درسامو بوخونم...فعلن